گفتمش ترسیم کن تصویری ازروی حسین(ع)
گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید گفتمش چون می کشی تصویر مردان خدا تک درختی در بیابان یکه و تنها کشید گفتمش نامردمان این زمان را نقش کن عکس یک خنجرزپشت سر پی مولا کشید گفتمش راهی بکش کان ره رساند مقصدم راه عشق و عاشقی و مستی ونجوا کشید گفتمش تصویری از لیلی ومجنون رابکش عکس حیدر(ع) در کنار حضرت زهرا(س)کشید گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن در بیابان بلا، تصویر یک سقا کشید گفتمش از غربت ومظلومی ومحنت بکش...
نویسنده :
مامانی
13:02
دانه های اشک
دستمال کاغذی به اشک گفت: قطره قطرهات طلاست یک کم از طلای خود حراج میکنی؟ عاشقم با من ازدواج میکنی؟ اشک گفت: ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی! تو چقدر سادهای خوش خیال کاغذی! توی ازدواج ما تو مچاله میشوی چرک میشوی و تکهای زباله میشوی پس برو و بیخیال باش عاشقی کجاست! تو فقط دستمال باش! دستمال کاغذی، دلش شکست گوشهای کنار جعبهاش نشست گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد در تن سفید و نازکش دوید خونِ درد آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد مثل تکهای زباله شد او ولی شبیه دیگران نشد چرک و زشت مثل این و آن نشد رفت اگرچه توی سطل آشغال پاک بود و عاشق و زلال او با تمام دستمالهای کاغذی فرق داشت چون...
نویسنده :
مامانی
10:57
خوش خنده ی مامان
یادش بخیرمشهد بودیم...............فداتون بشم دوستون دارم
اینجا رفته بودیم روستای نشلج جاتون خالی خیلی خوش گذشت مریم کلی ذوق کرده بود
دخترکم چیزی بگو
دخترکم چیزی بگو می خوام باهات حرف بزنم آخه میدونی مامانی اون که دل مرده منم اونی که ازشب تاسحر به پات نشست وگریه کرد اونی که باهرنفست هی مرد وزنده شدمنم چطوربگم عشق مامان هنوزکوچیکی به خدا یه وقتا خیلی حرفها رونمیتونم حرف بزنم ازکی بگم ازچی بگم بزرگ میشی میفهمی باز میفهمی که عاشقتم اونی که پاک باخته منم قسم به عشقمون مامان عروسکاتو دوست دارم وقتی نگاهم میکنی برق چشاتو دوست دارم دخترکم چیزی بگو ...
نویسنده :
مامانی
10:31








