مریممریم، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 8 روز سن داره
متینمتین، تا این لحظه: 2799 سال و 7 ماه و 13 روز سن داره

لحظات رویایی مرمر ومامانش

یه خانواده خوشبخت و شاد بهشت زودتر از موعد است

بچه بودیم

بچه بودیم از آسمون بارون می اومد ...  بزرگ شدیم از چشامون می آد ... بچه بودیم همه چشای خیسمون رو می دیدن ... بزرگ شدیم هیچکی نمی بینه ...  بچه بودیم تو جمع گریه می کردیم . .. بزرگ شدیم تو خلوت ... بچه بودیم راحت دلمون نمی شکست ... بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون می شکنه ... بچه بودیم همه رو ده تا دوس داشتیم . .. بزرگ که شدیم بعضیا رو هیچی ، بعضیا رو کم و بعضیا رو بی نهایت دوس داریم ... بچه که بودیم اگه با کسی دعوا می کردیم یک ساعت بعد از یادمون می رفت . .. بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون سالها تو  یادمون مونده و آشتی نمی کنیم... بچه که بودیم ، بچه بودیم . .. بزرگ که شدیم ...
25 آذر 1392

قدر همدیگر رابدانیم

یاد بگیر ، قدر هر چیزی را که داری بدانی،  قبل از آنکه روزگار به تو یادآوری کند که:    می بایست قدر چیزی را که داشتی، میدانستی عزیز دلم نمیدونم چراچندروزه خیلی به هم ریختم ازروزی که آقا رضا پسردایی بابات به رحمت خدارفت طی یک حادثه تصادف ....٣٥سال بیشترنداشت پری ماه دخترش دوسالش نشده بود واقعا دیدنش سخته نمیدونم یک لحظه خودم راجای زنش گذاشتم ولی دیونه شدم نمیتونم عزیزم من میخوام تو باباتو همیشه داشته باشم بدون شما زندگی رانمیخوام نمیدونم چراازاون روز تاحالا خیلی بیشتر به بابات وابسته شدم هی میخوام برم بغلش شب بیدارمیشم دستشو محکم فشارمیدم ترس ازدست دادنش تودلمه نمیدونم آخه خاله عتاب هم همینجوری دریک لحظه دست گ...
21 آذر 1392

گفتمش ترسیم کن تصویری ازروی حسین(ع)

گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی   با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید   گفتمش چون می کشی تصویر مردان خدا   تک درختی در بیابان یکه و تنها کشید   گفتمش نامردمان این زمان را نقش کن   عکس یک خنجرزپشت سر پی مولا کشید   گفتمش راهی بکش کان ره رساند مقصدم   راه عشق و عاشقی و مستی ونجوا کشید   گفتمش تصویری از لیلی ومجنون رابکش   عکس حیدر(ع) در کنار حضرت زهرا(س)کشید   گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن   در بیابان بلا، تصویر یک سقا کشید   گفتمش از غربت ومظلومی ومحنت بکش...
20 آبان 1392

دانه های اشک

دستمال کاغذی به اشک گفت: قطره قطره‌ات طلاست یک کم از طلای خود حراج می‌کنی؟ عاشقم با من ازدواج می‌کنی؟ اشک گفت: ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی! تو چقدر ساده‌ای خوش خیال کاغذی! توی ازدواج ما تو مچاله می‌شوی چرک می‌شوی و تکه‌ای زباله می‌شوی پس برو و بی‌خیال باش عاشقی کجاست! تو فقط دستمال باش! دستمال کاغذی، دلش شکست گوشه‌ای کنار جعبه‌اش نشست گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد در تن سفید و نازکش دوید خونِ درد آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد مثل تکه‌ای زباله شد او ولی شبیه دیگران نشد چرک و زشت مثل این و آن نشد رفت اگرچه توی سطل آشغال پاک بود و عاشق و زلال او با تمام دستمال‌های کاغذی فرق داشت چون...
5 آبان 1392